|
بوف |
|
و چه خوش خوابيده جغد بامعرفتم روی تك شاخه بيد |
سفر در چمدانم جا نگرفت،
رفتن را به تماشا نشسته ام.
پروانه هاي خشکيده را شماره مي کنم
و قاصدک هاي سوخته را دفن.
تقويم من پر از ديروز است،
نکند فردايي در کار نيست؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 17:37 توسط کامران |
زندگی بالا و پایین دارد. گاهی آنقدر میخندی که دلت درد میگیرد و اشکت روان میشود، گاهی غم عالم در دل داری و سعی بیهوده میکنی از دیگران مخفی کنی. بعضی وقتها اگر دلت را بشکافند صدای هورا و موسیقی شاد همه جا را پر میکند گاهی وقتها هم تنها صدای نیلبک چوپان عاشق جوانی به گوش میرسد که فکر میکند گوسفنداناش ترانههای او را میفهمند. ( شاید هم میفهمند ). پس اگر روزی آن بالاها بودید و دوست داشتید همه را در آغوش بگیرید و فردایش در ته چاه بودید و صدای فریادتان را کسی نمیشنید بدانید که زندگی بالا و پایین دارد.
من فکر میکنم به تخمکهای خورشید خانم هم نباشد که چه روزی چه کسی دلش گرفته یا شاد است یا استرس دارد و هیجان زده است. او فقط بلد است بسوزد. همین. روزها میگذرند و آنگونه که ما با روزگار رفتار میکنیم او هم با ما همان میکند.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 17:15 توسط کامران |
آدمها هرکدام شبیه خودشان می میرند من با آدم برفی موافقم
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 21:16 توسط کامران |
شب
بوفِ بيدار
گريه تا خواب
دود سيگار
هقِ گيتار...
سايه مرد
روي ديوار
مثل يك خط
بي سر و ته
مرده انگار...
سوت
سوتِ فرهاد
نعرة زشت
توي مترو
داد و بيداد....
مرد
خسته از شب
خسته از داد
ردّ خنجر
مونده رو لب...سوت فرهاد
رنگ زردِ زشتِ يك لامپ
چشمكِ تند توي چشماش...
نم بارونِ خداوند،صداي شكستن لامپ
زندگيمون شده عادت
يه دروغِ بي قضاوت
گَس شدن تو نمِ بارون
مرحمِ درد تا نهايت....
شب....
بوفِ بيدار....
گريه تا خواب.....
دودِ سيگار........
دودِ سيگار........
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 18:25 توسط کامران |
مثل اینکه سرنوشت
بمبهای تنهایی را در من کار گذاشته باشد/
تو هم بزار/برو/به جهنم!
من در بهشت خویش
بدون سیب هم خوشم
مثل ساعتی که عقربه هایش ایدز گرفته باشد/
تو هم بگیر/بخواب
دستهای من به من مبتلا شده اند
شانس آوردم که چشمهای تو خوابیده پارس می کند
اینجا توالت عمومی کجاست؟
کار خصوصی دارم
دستم خسته شد از اینکه هی رفت و آمد هی رفت وآمد
هی!
اما نیامد......تف!
مثل شعرهای زیادی که درخواب برتورفته باشد/توهم برو
بزارآرام رابگیرم/بخوابم
هی!
یک نفربیایداین شعرخصوصی را
عشق عمومی کند
مردی رفت آرام رابگیرد وبخوابد
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:56 توسط کامران |
شاید دیگر مرا نشناسی!شاید مرا به یاد نیاوری ، اما من خوب تو را میشناسم . ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا. یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم میشدی . و من همه آسمان را دنبالت میگشتم، تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت میکردم. خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود ، نور از لای انگشت های نازکت میچکید . راه که میرفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند. یادت می آید؟گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان.تو گلی بهشتی به سمتش پرت میکردی و او کفرش در می آمد . اما زورش به ما نمی رسید . فقط میگفت: همین که پایتان به زمین برسد ، میدانم چطور از راه به درتان کنم. تو شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی . آسمان را روی سرت میگذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که میشد در آغوش نور به خواب میرفتی. اما همیشه خواب زمین را میدیدی . آرزویی، رویاهای تو را قلقلک میداد. دلت میخواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد . من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم ، ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد . تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را . ما دیگرنه همسایه هم نبودیم و نه همسایه خدا. ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ........... دوست من ، همبازی بهشتی ام ! نمی دانم چقدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ میزند: از قلب تو تا من یک راه مستقیم است، اگر گم شدی از این راه بیا. بلند شو ، از دلت شروع کن . شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم.
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:18 توسط کامران |
تا حالا توی تاریکی مطلق قرار گرفتی؟
تنهایی چطور؟تنهایی مطلق.............
یه نگاه به دورو برت بنداز
تو به هیچ چیز و هیچکس وابسته نیستی
مطلق
تو آزادی؟!!!
تو آزادی .پس امتحان کن..................
هیچستان خودتو پیدا کن
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 15:21 توسط کامران |
هیچستان را قُرُق کرده ام ... همه اخراج شده اند ... فقط خودم هستم و خودم ... هیچ کس را هم راه نمیدهم ... میخواهم تنها باشم ... تنهای تنها ... در هیچستانم ... هیچستان دیگر مال خودِ خودم است ... به کسی هم ربطی ندارد ... ورود ممنوع را دم در زده ام ...تنها ....
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 15:33 توسط کامران |
هر چیزی قیمتی دارد. هر شخصی قیمتی دارد. بهایش را که پرداختی، آن چیز ـ شخص مال تو میشود. بعضی وقتها ارزان تمام میشود، بعضی وقتها حاضری برای دیدن لبخندی تنها، میلیونها بپردازی. بعضی وقتها توان پرداخت قیمتش را نداری، پس میتوانی آن چیز ـ شخص را فقط با صاحبش که قیمتش را پرداخته ببینی.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 15:50 توسط کامران |
روز اول فکر کردم آهنربای چشمانت مرا جذب کردهاند، امروز تازه فهمیدم قطبهای ما همنام است رفیق . 
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 16:22 توسط کامران |
روياهاتو از دست نده چون اگه رویاهاتو از دست بدي زندگي مثل بالهاي بريده ي مرغي ميشه كه مگه پروازو ديگه تو خواب ببينه 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 23:2 توسط کامران |
ديروز گذشت شايد كه فردايي نيايد پس بيا تا اخرين لحظات امروز را چنان با هم باشيم كه انگار فردايي نيست
فردايي نيست............
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 6:14 توسط کامران |

حالم را در کل بخواهی خوبم.فقط کمی روی معده ام می سوزد.کمی دست چپم حس ندارد٬ کمی سرم گیج می رود و کمی هم حالت تهوع دارم...اما در کل اگر بخواهی خوبم...
خوب یعنی برتر(یا شدیدتر) گاهی...یعنی دیوانه تر...یعنی بیمار تر...یعنی عصبی تر.
امروز لجباز و یک دنده شاید...اخمو و بی اراده...مدادی پشت گوشم قدم می زدم.
خیابان ها و ماشین ها و آن آدم های کوکی با لب و چشم های جنبنده و گداها و پولدار ها و احمق ها و باز هم احمق ها و همه و همه یاد آن روزها انداخت مرا که می چرخیدم این طرف ها و آن طرف ها و سیگار برگ می کشیدم و رپ گوش می دادم و گرگ بازی می کردم و دعوا می گرفتم و در کل غلط های زیادی می کردم و عجب روزهایی بود...
آن روزها در کل بد بودم.فقط کمی می خندیدم.کمی داروهایم کم بود.کمی غم نمی کشیدم و کمی هم سالم نشان می دادم...اما در کل اگر اوضاع آن روزها را بخواهی بد بودم...
بد یعنی پایین تر(یا کمتر)گاهی...یعنی عاقل تر...یعنی سالم تر...یعنی خندان تر.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 17:18 توسط کامران |
نگاه ساکت باران به روی صورتم دردانه ميلغزد ولي ياران نميدانند که من دريايي از دردم به ظاهر گر چه ميخندم ولي اندرسکوتي تلخ میگریم ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 17:2 توسط کامران |
تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد وجودنازكت ازرده گزند مباد 
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 16:17 توسط کامران |
تا عاقلان راهي براي خنديدن بيابند ديوانگان هزار بار خنديده اند
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 16:12 توسط کامران |
عشق با يك لبخند شروع ميشه با يك بوسه رشد مي كنه و با اشك تموم مي شه ، روشنترين
آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل مي گيره ، نميشه تا وقتي كه دردها و رنجا
رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بری
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 16:5 توسط کامران |

آدمها بلد نیستند که در یک خط راه بروند. از این شاخه به آن شاخه میپرند. باید خیابانها را برایشان خطکشی کرد. آدمها گیج و منگاند. نمیدانند از زندگی چه میخواهند. همهی زندگیشان را به دنبال پول سر این و آن کلاه میگذارند و آخر هم وقتی میبینند بیماریشان با میلیونها تومان پول هم مداوا نمیشود، تازه میفهمند در زندگی چیزهای مهمتری هم بوده که دیگر برای رسیدن به آنها وقت ندارند. آدمها دلهای بزرگی دارند. اما یاد ندارند چگونه همهی اتاقهای خالی دلشان را پر از عشق و دوستی کنند، بیشتر کینههایشان را در آن انبار میکنند.
آدمها فکر میکنند خیلی قوی هستند، فکر میکنند خیلی میدانند، فکر میکنند تا همیشه خواهند بود، اما وقتی ابرها دلشان از دست خودخواهی آنها میگیرد و زارزار گریه میکنند و سیل راه میافتد تازه میفهمند چقدر ناچیزاند. آدمها هر شب قبل از خواب وقتی به آسمان نگاه میکنند فکر میکنند آسمان مال آنهاست، فکر میکنند دست دراز کنند میتوانند ستارهها را در مشت بگیرند، نمیدانند کهکشانها بزرگتر از آن است که حتا در فکرشان بگنجد. نمیدانند ستارهها کارهای واجبتری دارند تا اینکه هر شب زلفهایشان را برای آنها آب و شانه کنند.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 16:38 توسط کامران |
آرزویم این است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد . . . نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز . . . و به اندازه هر روز تو عاشق باشی عاشق آنكه تو را می خواهد . . . و به لبخند تو از خویش رها می گردد . . . و تو را دوست بدارد به همان اندازه كه دلت می خواهد
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 15:24 توسط کامران |
مفهوم نهايت چيست؟
پايان سفر سياهيست،مشخص نيست شايد هم پرتگاهيست،معين نيست
تا تفكر به سوي انسانيت نيست خيال خام است روشنايي،حقيقت نيست
انتهاي جاده كجاست؟ مفهوم نهايت چيست؟
زندگي زجر است،دشوار نيست پرنده را در قفس ناي پرواز نيست
تا عدل به جاي ظلم بر رعيت نيست دم از مساوات زدن ديگر براي چيست؟
انتهاي جاده كجاست؟ مفهوم نهايت چيست؟
عاشقان را كشتند به راستي اميد است عشق را مرگ و ذوال دركار نيست
نالاندند مولانا را،اين چنين فرمود «تن ز جان و جان ز تن مستور نيست،ليك كس را ديد جان دستور نيست»
انتهاي جاده كجاست؟ مفهوم نهايت چيست؟
اين دوپرسش را پاسخي در شعر نيست
هر چه باشد زمان،زمان جدايي است
عصر روزهاي وصل نيست.
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 17:52 توسط کامران |

شبا به اميد چشات
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 17:7 توسط کامران |
آدمك اخر دنياست بخند آدمك مرگ همينجاست بخند دست خطي كه تو را عاشق كرد شوخي كاغذي ماست بخند آدمك خر نشوي گريه كني كل دنيا سراب است بخند ان خدايي كه بزرگش خواندي بخدا مثل تو تنهاست بخند
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 18:9 توسط کامران |

میدونی ٬ خیلی از آدما تو این دنیا زندگی میکنن که اهل اینجا نیستن . شاید نشه خیلی به خدا شکایت کرد که برای چی آین آدما رو ورداشته گذاشته اینجا چون احتمالاً اونم خیلی نمیدونه جریان چیه یا شاید این آدما اون چیزی نشدن که قرار بوده بشن یا اون پیش بینی میکرده ٬ و تو حتماً یکی از اونایی . خیلی به خودت تو این دنیا سخت نگیر اگه میبینی نمیتونی مثل بقیه باشی ٬نمیتونی از چیزایی خوشحال بشی که بقیه میشن یا هر چیه دیگه . زندگی تو و امثال تو شاید خیلی قابل مقایسه با موجودات دو پایی که بهشون میگی آدم نباشه . برای خودت با قانونای خودت زندگی کن ٬ من مطمئنم آدمایی هستن که همینجوری دوستت داشته باشن .
میفهمم راجع به اینکه سرزمین نداری چی میگی ٬ میفهمم راجع به اینکه دیگه نمیتونی یه کسایی و یه چیزایی و یه نزدیکایی رو تحمل کنی چه حسی داری ٬ میفهمم هنوز با خودت درگیری که یه سری مسؤولیتهاتو اینجا جا گذاشتی . میدونی ٬ ما خودمون خودمونو اذیت و سرزنش میکنیم ٬ اما یه چیزی هست اونم اینکه نباید بذاری چیزایی که برات مهمن ٬ تو مرور زمان ٬ تو کلیشههای زندگی آدمای دور و برت حل بشن . نمیگم خودتو اذیت کن ٬ اما نخواه مثل آدما باشی و فراموش کنی . تو دیوونهی دوست داشتنی ای هستی ٬ خدا رو هم چه دیدی ٬ شاید یه روزی یه جایی تو یه شهری ٬ دهی ٬ بیابونی ٬ دشتی ٬ جایی که نمیدونم چیه برای گوسفندات نی زدی .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 18:15 توسط کامران |
با تشکر از دوست خوبم رومینا
باورم نميشه دستات
توي دست من نباشن
رو در و ديوار خونه
گرد تنهايي بپاشه
تو هموني كه مي گفتي تو دنيا
هيچ كي مثل من پيدا نميشه
تو هموني كه مي گفتي قلبم
مال تو باشه واسه هميشه
بره مال ديگرون شه
با غريبه اشناشه
با غريبه مهربون شه
تو هموني كه مي گفتي تو دنيا
هيچ كي مثل من پيدا نمي شه
تو هموني كه مي گفتي قلبم
مال تو باشه واسه هميشه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 18:8 توسط کامران |
کورش تو نخواب که ملتت در خواب است ، آرامگه ات غرقه به زير آب است ، اينبار نه بيگانه که دشمن ز خود است ، صد ننگ به ما که روح تو بيتاب است
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 18:48 توسط کامران |
می خواهم زمین را بغل بگیرم با خودم ببرم وُ در کهکشان دیگری بگذارم اینجا ، جاذبه اش کم شده 
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 21:18 توسط کامران |
امروز یک روز عادی است، آفتاب داغ است و درختها زیر دست بادهای گرم تکان میخورند. یک روز معمولی و من امروز 2۳ بار به دور خورشید سوزان چرخیدهام. روز تولد من البته فقط برای من کمی با بقیهی روزها فرق دارد.
گرچه هرچقدر که امروز برای من مهم است برای دیگران یک روز عادی است. روز تولد من آنچنان اتفاق خاصی نیافتاده است. زندگی همچنان جریان دارد و هر کس دنبال دغدغههایش میدود. روز مرگ من نیز یک روز عادی خواهد بود. مثل همهی روزهای گرم دیگر. فقط این سالگردها را جشن میگیرم تا شاید بهانهای پیدا شود برای گفتن دوستت دارمها.
پس تا هستیم در این چرخ کهن باید لمس کنیم در کف دستانمان زندگی را، دوستی را، عشق را. دستان یکدیگر را بفشاریم و قدر هم بدانیم چرا که این راه را فقط یکبار طی خواهیم کرد و تکراری در پیاش نخواهد بود.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 14:48 توسط کامران |

شيرمادر؛بوي ادكلن مي داد
دست پدر؛ بوي عرق
(گفتم بچه ام نمي فهمم )
نان ؛ بوي نفت مي داد
زندگي ؛ بوي گند
( گفتم جوانم نمي فهمم )
حالا كه بزرگ شده ام
هر چيز ؛ بوي هر چيزي مي دهد
باشد ؛ بدهد
فقط پارك ؛ بوي گورستان
و شانه تخم مرغ ؛ بوي كتاب ندهد!
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 14:14 توسط کامران |
اي دو چشمت سبزه زاران، گريه ات اشک بهاران مي روم غمگين و نالان ، بهر من اشکي ميفشان اي سراپا مهرباني، اي نگاهت آسماني در دل نامهربانم، شوق ماندن مي نشاني ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده گردي با همه خوبي و پاکي در خزان، پژمرده گردي مي روم تا نشنوم آواز باران دو چشمت مي روم چون مي هراسم شعله اي افسرده گردي اي که در خوبي و پاکي چهل چراغ آسماني قلب سردم را چه بي حاصل به سويت مي کشاني عاشق و چشم انتظاري پاک و روشن چون بهاري هر چه گفتم باورت شد حيف از احساسي که داري چشمه اي خشک و سياهم خسته اي گم کرده راهم بگذر از من چون که ديگر زشت و سر تا پا گناهم ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده گردي با همه خوبي و پاکي در خزان، پژمرده گردي مي روم تا نشنوم آواز باران دو چشمت مي روم چون مي هراسم شعله اي افسرده گردي اي که در خوبي و پاکي چهل چراغ آسماني قلب سردم را چه بي حاصل به سويت مي کشاني قصه تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودي من گنه کارم تو خوب و مهرباني
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 21:21 توسط کامران |

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 15:47 توسط کامران |